داستان واقعی گاز مورچه

یکشب در حال نوشتن مطلبی بودم که صدای موبایل حواس مرا به خود جلب کرد گوشی را برداشتم که مددکار انجمن بود، وی گفت: با مادر و کودکی آشنا شده که حدود ده ساله و سخت بیمار است وی گفت مادر کودک در بهزیستی بدنبال دریافت هزینه سفر دخترش به مشهد مقدس بوده که موفق نشده پول دریافت کند آدرس و تلفن یکی از بستگان کودک را به من داد دو روز بعد با برقراری تماس بی نتیجه بدنبال آدرس کودک راهی روستا شدم که بسیار دور بود بعد از حدود ۵/۲ ساعت از طریق همسایگان آدرس وی را پیدا کردم به منزل او رسیدم کسی نبود جواب دهد در نهایت با همراهی یکی از همسایگان به خانه ای تقریباً متروکه که دربهای چوبی و حیاطی خاکی داشت وارد شدیم دو درب اطاقها قفل بود، پشت یکی از آنها تایر فرسوده متوسط خودروی را دیدم که به پشت درب تکیه داده شده بود آن را کنار گذاشتم وارد اطاق شدم دخترک را دیدم زیر پارچه ای رو به تلویزیون سیاه و سفید برنامه کودک تماشا می کند از دیدن ما بسیار تعجب کرد با چهره ای مضطرب از من سؤال کرد شما کی هستید؟ زن همسایشان داخل آمد و گفت نگران نباش این اقا از طرف انجمن اومدن هنگامیکه کنار او نشستم با تیک های عصبی فراوان شرایط خوبی نداشت می گفت چطور اینجا را پیدا کردید و سراغ من آمدید. جریان را گفتم خواستم برایم حرف بزند او با چشمانی اشک آلود از بیماری و ناتوانی حرکتی خود صحبت می کرد در حالیکه از نماز خواندن، قرآن خواندن و ..... می گفت و من گفتم تو بسیار توانمند هستی مادرش شتابان با تعجب و خسته که عرق پیشونیش مشهود بود وارد اطاق شد. انگار همسایگان به او اطلاع داده بودند خودم را معرفی کردم، دخترک با اسرار می گفت شما بگوئید که چرا و چطوری آمدید منزل ما چون هیچوقت کسی از مسئولین به ما سر نزده من برایش گفتم که از طرف انجمن هستم و وظیفه داریم به همنوع خود خدمت کنیم. کم کم آرامش به بدنش برگشت.
مادرش از بیماری شدید کودکش می گفت لباسش را بالا زد متوجه شدم دارای بیماری شدید راشیتیسم بوده و درمانهای انجام شده موثر نبوده است از خواسته های کودک سوال کردم گفت اجازه بدین مادرم از اطاق بیرون برود من بگویم مادرش جهت پذیرائی یعنی آماده کردن چای به اطاق مجاور رفت وی آهسته گفت می خواهم مادرم متوجه نشود زمانیکه پدر برای کارگری و مادرم برای انجام کار در منازل مردم از خانه بیرون می روند و من تنها در وسط اطاق می خوابم و خواهرم به مدرسه می رود مورچه ها به من حمله می کنند و بیشتر وسط انگشتان پاهایم را گاز می گیرند و چون دستانم کوتاهند و نمی توانم آنها را از خود دور کنم و من فقط گریه می کنم و خیلی اذیت میشم بسیاری از وقتها به مامانم نمی گویم که ناراحت بشود حالا چکار کنم و من شوخی کردم گفتم من مقداری بنزین سوپر می آورم داشته باش هنگامیکه مورچه ها آمدند بریز روی پاهایت و با کبریت آنها را آتش بزن بقیه نمی آیند او خنده اش گرفت و کلی خندید بالاخره حرفهایی گفته شد از روند بیماری و درمان وی گفت می خواهد برود مشهد و از امام رضا (ع) شفا بگیرد و به من می گفت شما هم مثل بقیه مسئولین برای من کاری نمی کنید من می دانم و اشک گوشه های چشمانش جمع شد. اشک او را پاک کردم و گفتم ثابت می کنم، به لطف خداوند شرایطی فراهم شد از طریق انجمن بلیط هواپیما برای او و مادرش تهیه کردم و او به مشهد رفت و برگشت به دیدارش رفتم که خیلی خوشحال بود و دوباره دقیقاً شب عید نوروز با خرید تخت خواب دو نفره درجه یک با تشک خوش خواب درجه یک به عیادت او رفتم و تحویل او دادم. آنقدر خوشحال شده بود که نمی دانست چطوری واکنش نشان دهد و جالبترین قسمت کار این بود که او با اسرار می گفت من دیگر از شما و هر کس دیگر چیزی نمی خواهم. چون دیگر مورچه ها پاهایم را گاز نمی گیرد.

اری ایا ما انسانهای پر ادعا غافل از نعمتهای بی انتهایالهی مسیر خود رادرست میپیماییم ایا مال اندوزی ولخرجیهای انچنانی و..... بون اینکه فکر کنیم چه کسانی چه نیازهایی دارند و..... حال با توجه به امکاناتمان و زود گذری دنیای بیرحم جواب خدا را چه خواهیم داد

                                                                                                                                                                                                           محمد کاربخش

تماس با ما

bottom logo3

آدرس دفتر کرمان: خیابان بهشتی، جنب شرکت نفت، انتهای کوچه شماره 5، پلاک 29، کد پستی:7619736333
تلفن:32476130-034، فاکس:32476131-034، همراه:09133434826
آدرس دفتر تهران: میدان آرژانیتن، خیابان خالد اسلامبولی، خیابان11، بن بست نیلوفر، پلاک1، واحد1، کد پستی:1513745713
تلفاکس:88722418-021،

تصاویر تصادفی

پیشرفت پروژه ها